گفت: روز زن شده؟
گفتم: نه، شنبه است.
گفت: آخه یه آقایی میگفت برای خانمم میخوام هدیه بگیرم، فکر کنم 18م بوده ها!
گفتم: نه 23وم هست اینو میدونم
گفت: ثابته یا میچرخه؟
دوستم گفت: نه دیگه، قمریه، به میلاد حضرت زهراس، میچرخه.
چیزی نگفت، ما هم چیزی نگفتیم اما مانده بودیم در ابهام اینکه کسی در ایران هست و هنوز نمی داند روز زن به اسم چه کسی است؟
پی نوشت:
مکالمه با یک زن، تحصیلکردهی مسیحی ساکن تهران بود.
نوشته شده توسط :فرزند زمان در 23/2/91 - 12:44 ص : : : نظر
چشمانم را اشک گرفته بود اما دلیلش را نمی فهمید، بچه ها گفتند دستش را رها کن دردش آمده! او هم ترسید، می خواست دستش را از دستم دور کند، مقاومت نکردم اما دوست هم نداشتم دستش را به عقب بکشد، دستانش مرا یاد تو انداخته بود، تو... پدرم
که هر از گاهی انگشتانم را به انگشتانت گره می زدم و یک دسته مثل مردها اما در آسمان مشت می انداختیم و این اواخر می گفتم ببین هنوز زور داری
هنوز من ضعیفم
و می خندیدیم باهم
از بچگی عادت داشتم، یادت هست؟ بیشتر وقت ها موقع رد شدن از خیابان بود که بهانه داشتم و تمام انگشتانم گره در یک انگشتت می شد, تو همیشه پر زور بودی و با هم راه می رفتیم, با هم...
دلتنگی مگر بهانه می خواهد؟
حتی دست های عمو هم مرا یاد تو می اندازد.
نوشته شده توسط :فرزند زمان در 11/2/91 - 11:21 ع : : : نظر
یک نفر هست، یعنی یک صدایی هست مدام در گوشم، هر وقت تنها می شوم، بیشتر میشود، آرام است اما...
میگوید دوستت دارم.
اوایل میترسیدم و به اطراف نگاه میکردم اما کسی نبود!
اما حالا عادت کرده ام.
فقط دوسال بعد از نمازهایم می گفتم: خدایا من دوستت دارم، انی احبک یا رب!
و سالهاست صدایی در گوشم تکرار میشود، بیشتر در اوج تنهایی و دلتنگی که میگوید دوستت دارم، حتی بیشتر از خودت!
دوستت دارم را با من بسیار بگو
دوستت دارم را از من بسیار بخواه!
نوشته شده توسط :فرزند زمان در 9/2/91 - 12:19 ص : : : نظر
عشق هرکس یک چیز است، یکی به فرد، یکی به شهرت، یکی به کار و یکی...
و من آن یکی بودم که سال ها حسرت به دل معلم قرآن شدن را به دوش می کشیدم و پدری که آرزوی همیشگی اش برای آخرین فرزندش معلم قرآن شدن بود.
امروز به آرزویم رسیدم
به معجزه می مانست، هم تماس گرفتنشان, هم آزمونشان و هم اینک پذیرفته شدنم در مدارس قرآنی آموزش و پرورش.
پدر نیست
اما لبخندش را حس می کنم.
خدایا لیاقت هم بده.
نوشته شده توسط :فرزند زمان در 3/2/91 - 11:33 ص : : : نظر
اولین باری بود که فرصت دیدن عروسی مختلط دست میداد، نه اقوام نزدیک بودیم که مجبور باشیم عکس العمل خاصی نشان بدهیم نه دوست من بود که مجبور باشم بروم جلو و سلام علیک کنم.
همه عزممان جزم به رفتن بود، اصلا بحث گناه بودنش هم در ذهنمان نبود، همه دوست داشتیم بدانیم عروسی مختلط چه طعمی دارد، شاید هم دروغ گفته بودن و مختلط نبود.
با همان دو دلی وارد مجلس شدیم، مثلا اسمش باغ بود، از در باغ که وارد شدیم، وسط اینهمه بی حجاب که به اکراه بعضیها شال به سرشان انداخته بودند، چهارتا چادری! نمیدانستم اصلا چرا رفته بودیم. در همان حال و هوا هنوز پا در باغ نگذاشته بودیم که برق رفت! به همین سادگی تمام مجلس ساکت شد، همه نشستند به میوه و شیرینی و شام و بعدش هم که برق آمد، دیر بود و ما باید میرفتیم و مجلس را ترک کردیم.
خدا را دوست دارم، بعضی جاها آنقدر اتفاقات جالبی را برایمان رقم میزند که فقط میتوانیم بخندیم و خوشحالم که نمردیم و عروسی مختلط هم رفتیم،
نوشته شده توسط :فرزند زمان در 13/1/91 - 7:0 ص : : : نظر
