سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
از بلاگ تا کربلا -->

نشسته ام، نمی دانم چه شده، غم می آید می نشیند هی اشک میگیرد می رود دوباره بر میگردد

نمیدانم!

نشسته ام و او مدام میگیرد و باز می شود! نمیدانم چرا می گیرد چطور میشود که باز می شود! صدای فانی را گذاشته ام میخواند و دلم هی میگیرد!

زندگی نه این است که آرزویم بود، نه این است که میخواستم، نه این است که حالا هست! زندگی من نه این است که شده است!!!

خدایا قرارمان نه این است که شده!


  • کلمات کلیدی : تلخیات
  • نوشته شده توسط :فرزند زمان در 94/11/2 - 10:21 ع : : : نظر


    یک حالت عجیبی دارم، میخواهم بنشینم حسرت گذشته را بخورم اما نمی‌توانم!

    اشک های غم می آیند، یاد گذشته می افتم و شور و شوقم و بعد دوسال سکوت...دو سال شد! از آخرین سفرمان دوسال گذشت! آمدیم تهران و کلا تصمیمات فضایی زیادی گرفتیم و دور خودمان چرخیدیم! تا دوسال

    و بعد دوباره رفتیم همانجا!

    گذشته را ورق می زنم، اشک حسرت میخواهد بیاید اما نمی آید!

    حس عجیبی است

    حس فرصت دوباره، شاید هم نه، کلا فرصتی جدید!

    نخواستم، این بار واقعا نخواستم ولی رشته کار دست کسی دیگر بود!

    باب الکریمه را سپردم به عزیزی که میدانم از چشمانش هم بیشتر او را دوست خواهد داشت و باب الجواد(ع) را خودم برداشتم به شرط توفیق

    حس عجیبی است

    نمیخواهم اما کار جلو می رود! کار دست ما نیست اصلا!

    چه کسی حال مرا می فهمد؟


  • کلمات کلیدی : مکاشفات
  • نوشته شده توسط :فرزند زمان در 94/6/29 - 12:38 ص : : : نظر


    کتاببه تیپ و تاپ هم زدیم و او رفت به شرق و من به بهانه خرید کتاب رفتم به غرب!

    کتاب! چه واژه غریبی است این روزها! این روزها که همه جا نسخه های اینترنتی هست و همه جا تا اراده میکنی کلی مقاله و مطلب میتوانی از گوگل سرچ کنی!

    رفتم همان  کتاب فروشی ها که همیشه میرفتم، نگاهشان میکردم، گاهی وقتی کتابفروش حواسش نبود ورقشان می زدم و چند صفحه میخواندم!

    کتاب! همان گرانبهاترین های زندگیم که چند وقت قبل خبردادند نصفش در نا امانت داری انباری مسجد، به فنا رفت و من فقط لبخندزدم!

    کتاب! همان یار روزهایی که فقط حق خرید یک چیز را داشتم و آن هم کتاب بود!

    کتاب! همان هدیه ماندگار به شیرین و زهرا!

    کتاب! سر برگ تمام مغازه ها عوض شده، فکر کن، انتشارات آگاه را نشناختم! گوتنبرگ را بگو!

    بعضی از مغازه دارها عوض شده بودند، پیرها دیگر نبودند، خدا به خیر کند!

    اما کتابها، همان بودند که بودند!

     


  • کلمات کلیدی : مکاشفات
  • نوشته شده توسط :فرزند زمان در 94/6/8 - 10:32 ع : : : نظر


    مطالبی در سرم می گردد، می مانم کجا باید بنویسم؟ اینجا؟ اینستاگرام؟ دفتر خاطراتم؟  خدا را شکر که گوشی اندروید دارم را دیگر ندارم وگرنه لاین هم اضافه میشد به جاهایی که نمیشود در آن ننوشت    !

    چند روز است، به مسجد فکر میکنم ، که خدا چه خوب کرد که گفت مسجد بسازید و گفت آنجا خانه من است! تا اگر دستمان به کعبه نمی رسد مسجد سر کوچه هست.

    سر نماز ظهر و مغرب بدوی بروی مسجد و صدای دعای بعد از قرآن امام جماعت مسجد، آرامت کند که «اللهم نور قلوبنا بالقرآن» 

    نماز که به مسجد نیمه ساخته می روم، مدام یاد سامرا می افتم، شبستانش، که درحال ساخت بود، آهن های داربستش همان سال 90 عجیب بود، با تعجب نگاهش کردم، انگار داشتم ضبط می کردم، همان موقع هم تعجب کردم که چرا باید اینقدر دقیق به سقف شبستان خیره می شدم؟ 

    روز میلاد امام زمان بود، در مسجد که به دعا ایستادیم چشمم افتاد به سقف، خودش بود، خود خودش، چه فرقی بین شبستان سامرا و مسجد امام مهدی بود؟ هیچ    !

    خانه خدا باشد، یاد سامرا باشد، هر روز بعد از نماز به همه امام ها سلام بدهی بعد بروی سمت چپ نگاه کنی به قریب القربا سلام بدهی!

    دعای توسل بخوانی و زیر لب بگویی «زیر دین چارده معصومم اما گردنم، زیر دین حضرت موسی بن جعفر بیشتر» بعد اشک بیاید، یادت بیایدکه کربلایی هستی!

    دعای کمیل بخوانی، نماز تهیت به یاد مادر و پدرت بخوانی!

    این روزها با خودم فکر میکنم، چه چیز بهتر از این می توانست باشد؟

    و خدا نزدیکتر باشد، نزدیکتر نزدیکتر...

     


  • کلمات کلیدی : کشفیات
  • نوشته شده توسط :فرزند زمان در 94/5/14 - 1:5 ص : : : نظر


    عذاب وجدانعذاب وجدان راحتم نمیگذارد، لحظه آخر نگاهشان که می کردم نگاهم را دزدیم؟ نه اصلا نگاهشان نکردم! نه نگاهشان نکردم!

    نگذاشتم لحظه آخری در کار باشد که... نگذاشتم ناراحت تر بشوم، اما شدم.

    نمی‌شد، نمی توانستم، حتی بازیافت هم گفت نمیتوانیم بگیریم، بروید شنبه بیایید، و ما با پرایدی پر از کتاب و کارتن و کاغذباطله چه باید می کردیم؟

    عصر روز پنجشنبه بود و ما دستمان به جایی بند نبود...

    و شد آنچه نباید می شد...


  • کلمات کلیدی : تلخیات
  • نوشته شده توسط :فرزند زمان در 94/5/2 - 10:46 ع : : : نظر